تبليغاتX
خاطرات از دست رفته!
   
خاطرات از دست رفته!
خاطراتی که از دست می رود
 
 
آرشيو مطالب

مهر 1388

مرداد 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

____________________
مطالب اخير

دوست

روزگار-دانشگاه

نقاب لبخند

صد واقعه چون دوم خرداد بسازیم

آفتاب پرست

سال جدید+آبله مرغان+تولد!

چرا زن ها ادای مردها رو در میارن؟

انسان

____________________
پیوند ها

روزگار اندیشــــــ ــــه

رویا های یک مرد

درخت لیمو

حرفهایی برای نگفتن

یادداشت های یک زیست شناس

من و خدا بی واسطه

روزهای سرگردان

انجمن علمی دانشجویی زیست شناسی دانشگاه تهران

باغ . بهار . بنفشه

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

جمعه هفدهم مهر 1388

دوست

اونقدر این چند وقت بهم فشار روحی وارد شده که باید خدا رو شکر کرد که دیوانه نشدم!

دوستام به شدت تو غصه هام تنهام گذاشتن و می تونم بگم جز اندیشه هیچ کسی به موقع به دادم نرسید!

تنهایی واقعا" سخته و این اولین بار بود که اینقدر احساس ضعف کردم!

مرسی اندیشه که تو سختیهامم کنارم موندی و تنهام نذاشتی!

سخن:

یک استکان چای تازه دم

به سلامتی تو،

و یک شعر کوتاه

برای دل خوشی خودم.

چیز بیشتری ندارم،

در این ضیافت کوچک

میزبان من،

میهمان

اندیشه ی تو.

 
 

یکشنبه پنجم مهر 1388

روزگار-دانشگاه

ی.1.کم می نویسم!
یعنی اینجا کم می نویسم!
وگرنه کاغذ و خودکار هم از دست من  به ستوه اومدن!

ی.2. نمی دونم چرا یهو همه چیز به هم می خوره!  واقعا" هیچ چی تو این دنیا پایدار نیست! می گی چرا؟ می گم بهت! گوش کن!:
اول اینکه گلابی ترین امتحان دنیا رو با نمره ی پایین پاس کردم و این یعنی له شدن معدل!( قید معدل بالای 17 رو باید بزنم کلا")
دوم اینکه یه درسیو برداشته بودم که کلا" خفن پیش نیازه! حالا ساعتش عوض شده و من بد بخت شدم! من از دست آموزش بی نظممون پیر شدم! تا 100سالگی باید لیسانسمو کش بدم اینجوری!
سوم: با یکی از اساتید کار گرفته بودم و تحقیقاتی بود و خفن و از این صحبتا! و بسیار هم خوشحال بودم!
استاد عزیزم تشریف بردن خارجه! بعیدم هست که برگردن! ضایع شدم ناجور!
  حق دارم عصبانی و دپرس باشم دیگه!
خدااااااااااااا!
دانشگاه منو دق داد!
کمک!

ی.3. باشه! قبول! تو که راست می گی!

ی.4. تو این دانشگاه کار فرهنگی و انتقاد سازنده اصلا" پذیرفته شده نیست! منم تصمیم گرفتم دیگه بی خیال شم!
گور بابای فرهنگ!


سخن:

این نیز بگذرد.........ا


 

 
 

پنجشنبه یکم مرداد 1388

نقاب لبخند

خیلی سخته که وقتی داری از بغض خفه می شی لبخند بزنی ! خیلی سخته!

خیلی سخته که همه فکر کنن که تو یه آدم بی خیالی! یه آدم؟؟؟! نه! یه سیب زمینی!

من دارم خفه می شم. هوا سنگینه و باز هم احمقانه به اطرافیانم لبخند می زنم و اونا پیش خودشون می گن: چقدر الکی خوشه! چقدر بی احساس و سبک مغزه!

ولی نمی دونن من چه حالی دارم.

اگه همیشه نقاب خنده نداشتم چی می شد؟

ولی انگار دیگه عادتم شده!

واقعا" خسته ام!

دلم می خواد وقتی ناراحتم بشینم زار زار گریه کنم!

ولی نمی تونم!

خیلی سخته!

نقاب لبخند!!!

خیلی سخته!!!

 
 

یکشنبه سوم خرداد 1388

صد واقعه چون دوم خرداد بسازیم

دیروز رفتم ورزشگاه آزادی!

فقط من نبودم! حدود ۱۵۰۰۰ نفر از طرفداران میر حسین موسوی بودند!

پر از شور و هیجان!

پر از عشق و امید!

به خودم و همه ی اون آدما افتخار می کنم!

دیشب فیس بوک هم فیلتر شد!

عین این بچه ۴ ساله ها مبارزه انتخاباتیشون مسخره اس! بابا خجالت بکش!

میر حسین موسوی! ما دوست داریم و بهت اعتماد داریم!

تو بهترینی!

 
 

سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388

آفتاب پرست

با اینکه مرگ هنوز برام ناشناخته است ، ولی می دونم که زندگی رو دوست دارم!

آفتاب پرست:

در خانه ی خود نشسته ام ناگاه

مرگ آید و گویدم :" زجا برخیز

این جامه ی عاریت به دور افکن

وین باده ی جانگزا به کامت ریز"

 

خواهم که مگر ز مرگ بگریزم

می خندد و می کشد در آغوشم

پیمانه ز دست مرگ می گیرم

می لرزم و با هراس می نوشم!

 

آن دور در آن دیار هول انگیز

بی روح ، قسرده ، خفته در گورم

لب بر لب من نهاده کژدم ها

بازیچه ی مار و طعمه ی مورم

 

در ظلمت نیمه شب ، که تنها مرگ

بنشسته به روی دخمه ها بیدار،

وامانده ی مار و مور و کژدم را

می کاود و زوزه می کشد کفتار

 

روزی دو به روی لاشه غوغاییست

آنگاه ، سکوت می کند غوغا

روید ز نسیم مرگ خاری چند

 پوشد رخ آن مغاک وحشت زا

 

سالی نگذشته استخوان من

در دامن گور خاک خواهد شد

وز خاطر روزگار بی انجام

این قصه دردناک خواهد شد

 

ای رهگذران وادی هستی!

از وحشت مرگ می زنم فریاد

بر سینه ی سرد گور باید خفت

هر لحظه به مار بوسه باید داد!

 

ای وای چه سرنوشت جانسوزی

این است حدیث تلخ ما ، این است

ده روزه ی عمر با همه تلخی

انصاف اگر دهیم شیرین است

 

از گور چگونه رو نگردانم؟

من عاشق آفتاب تابانم

من روزی اگر به مرگ رو کردم

"از کرده ی خویشتن پشیمانم"

 

من تشنه ی این هوای جان بخشم

دیوانه ی این بهار و پاییزم

تا مرگ نیامده ست برخیزم

در دامن زندگی بیاویزم

"فریدون مشیری"

 

 

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

   
"یاسمن"